|
مگه بی تو میشه سر کرد؟
|
باید آسوده گذشت
از کنار تمام چیز هایی که برایت زجر آورست
تا آسوده نفس بکشی
این هم از قانون های تلخ روزگار است
اما من همیشه قانون شکن بودم
هستم
و خواهم بود
چرا که ممکن است آسوده زیستن من
باعث رنجیدن خیلی ها شود
اما چرا؟
چرا باز این قانون تلخ
حکم فرمای زندگی هایمان شده؟
چرا؟

براستی
چه بی پروا می گویم
دوستت دارم
فارغ از تمام ثانیه ها
رها از ترس رفتن تو
و غافل
از دست تقدیر
می گویم تا بدانی
تا خدا بداند
همه بدانند
تنها واژه رنگین
در این روزگار بی رنگی
نام توست
که با تبسمی تلخ
بر لبهایم نقش بسته
چه ساده می نگری
به این عاشق دل خسته
خسته از تمام دلهره های بی تو بودن
باور کن از خسته گی هایم
خسته ام.....
خسته.........


دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من
بايد تو قلبت بميره فاصله
بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ،
ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ،
نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
نگو اینو، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
آخرین طلوع
در سرزمین قبلم بودی
اما با رفتن تو
غروبی غم انگیز
و جاودانه
انتظارم را می کشد
چه تنها شدم
من ماندم
و غربت خاطراتت
خاطراتی
فراموش نشدنی
ولی
حق من این نبود:
تنهایی